دیــروز دختری رو دیدم با لباس های زشت..ضمیر ناخودآگاهم طبق همیشه فرمان داد به مسخره کردنش..خواستم بگم به خانواده و با هم بخندیم بهش..ولـــی یه آن با خودم گفتم : این دختر شٱنِش زیاده؟میدونی چرا زیاده؟همین که خداوند موجودیتش رو خواسته یعنی خیــلی..به این فکــر کردم که به این بشر دو عشق بزرگ تو دنیا هست ..اولیش عشق خداوند به بنده ش..دومی عشق مادرش به این دختر..که خالص و نــابه!!! از فکـر خودم شرمم شد..سرم رو پایین انداختم و به راهم ادامه دادم..نه تنها مـن..نه تنها این دختـر..بلکه به هر انسانی این دو عشق هست..دوست من! حتی اگر یک لحظه..به ذهنت تمسخر کسی خطور کرد؟! این دو عشق رو جلوی خودت بیار..تو ذهنت بیار..اون وقت می بینی که جرئتش رو نــداری