قهر بودیم..در حال نماز خوندن بود..نمازش که تموم شدهنوز پشت به اون ورنشسته بود�
کتاب شعرش و برداشت و با یه لحنِ دلنشین؛شروع کرد به خوندن
ولی من باز باهاش قهر بود�
کتاب و گذاشت کنار، بهم نگاه کرد و گفت:
"غزل تمام، نمازش تمام،دنیا مات .... سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد"
باز هم بهش نگاه نکردم..
اینبار پرسید: عاشقمی؟؟ سکوت کرد�
گفت: "عاشقم گرنیستی لطفی بکن نفرت بورز
بی تفاوت بودنت هر لحظه آبم می کند"
دوباره بالبخند پرسید: عاشقمی مگه نه؟
گفتم : نهههههه
گفت:"لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری ..
که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری"
زدم زیرِ خنده...وروبروش نشستم ...
دیگه نتونستم بهش نگم وجودش چقدر آرامش بخشه
بهش نگاه کردم و از ته دل گفتم:
خدا رو شکر که هستـــی
˙·٠•♥
واسه عاقبت بخیری وآسان شدنِ ازدواجِ همه جوونها صلوات