دختر و پسري بودند كه بسيار يك ديگر را دوست داشتند
روزي دختر بيمار شد پسر او را به درمانگاه برد دكتر به پسر
چيزي گفت كه سخت او را آزرد.
شب پسر دختر را به خانه اش دعوت كرد ،دختر كه به ان جا
پسر او را .......
دختر گريه ميكرد به پسر مي گفت تو كه اينگونه نبودي
تو حتي در اين مدت به من دست هم نزدي تو عوضي اشغالي
پسر گفت :به خاطره خودت كردم حالا هر دويمان ايگز داري�
فردا هردو يشان بي بر رو تخت افتاده بودند
مدير جان تورو تأييد كن نزني قوانين و مقررات باشه!