می دونم طولانیه ولی ارزشش رو داره:
پسر بچه ای کاغذی را به مادر خود داد.روی کاغذ نوشته بود: صورتحساب:
کوتاه کردن چمن باغچه 5دلار،نگهداری از برادرم3دلار،نمره ی خوبی که گرفتم2دلار،گذاشتن اشغال سر کوچه 1دلار،مجموع بدهکاری شما به من12دلار .مادر کاغذ را برگرداند و پشتش نوشت:"9ماه انتظارهیچ،نگهداری و بزرگ کردنت هیچ،اسباب بازی ولباسهایت هیچ،غذا پختن وهزینه ی مدرسه ات هیچ" وچند هیچ دیگر ..."اگر اینهارا جمع بزنی میبینی که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است"پسر با چشمانی اشک الود مادر را در اغوش گرفت.
**لایک کردی یانه فرقی نداره ولی یکم فکر کن چقدر مادرت رو دوستداری وبهش ابزار احساسات میکنی اگه امروز مادرت رو دیدی دستاش رو ببوس**
توجه:جایی که احساسات پا میزاره منطق کورمیشه.مادر متوجه نشد پسرش داشت سرش راکلاه می گذاشت .جمع بدهی11دلار بود نه12دلار!!