شاگرد و استاد یک روز صبح، در میان مزرعه ای در حال قدم زدن بودند که شاگرد خواهان رژیم غذایی مناسب برای تطهیر جسم و روحش شد. هر چقدر که استاد بیشتر اصرار میکرد که تمام غذاها مقدس هستند شاگرد حرف استاد را نمیپذیرفت و درخواستش را تکرار میکرد و میگفت:
استاد یقینا باید غذایی وجود داشته باشد که ما را به خدا نزدیکتر کند.
استاد که از اصرار های بی منطق شاگردش خسته شده بود سری تکان داد و گفت : بسیار خب حالا که اصرار داری ، برو و ان قارچ ها را بخور تا درخواستت انجام شود!
شاگرد با خوشحالی به سوی قارچ ها رفت و با این یقین که این قارچها پالایش دقیقی برای روح من به همراه خواهد داشت دست دراز کرد تا انها را بچیند که ناگهان با وحشت فریاد زد اما استاد این قارچ ها که سمی هستند ؟ اگر من اینها را بخورم زود میمیرم .
استاد شانه بالا انداخت و گفت : من به غیر از این غذا هیچ راه دیگری برای نزدیک شدن تو به خدا از راه غذا سراغ ندارم !!