مامانم چند سال پیشا ناظم یه مدرسه ابتدایی تو روستا بود. یه روز سر سفره ناهار که طبق معمول داشتیم غر میزدیم به غذا که این چه غذاییه و ازین حرفا مامانم گفت:
چند روز پیش تو مدرسه بعد اینکه بچه ها بعد صف رفتن سر کلاساشون داشتم تو حیاط قدم میزدم که دیدم یکی از بچه ها بدو بدو اومد بش گفتم چرا اینقد دیر کردی، بچه ها همه رفتن سر کلاس، الان چه وقته اومدنه؟
بچه با بغض گفت خانوم منتظر بودم مرغمون تخم کنه تا مامانم واسم نیمرو درست کنه ناهار بخورم،(شیفت بعد از ظهر بودن) ولی مرغ بیشعور امروز دیر تخم کرد ماهم تو خونه چیزی نداشتیم بخورم.
اینو که مامانم گفت همون غذای خودمونم دیگه از گلومون نرفت پایین.
یه همچین آدمایی دو رو برمون هستن و اونوقت تلویزیون از کباب پز فلان قیمتی حرف میزنه.
نمیدونه کسایی هستن که فرق بین جوجه و کوبیده رو نمی دونن...