فنجان قهوه را تعارفش کرد ... وقتی نگاهش کرد دلش سوخت ...اما وقتی یادش آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین و... او را وادار به ازدواج کرد حالش به هم خورد ... هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت :آماده شو که می خواهیم جایی برویم..همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به او داد : امروز قول نامه اش کردم ...بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم ...ناگهان روی مبل ولو شد ..... سیانور اثر کرده بود.