یک روز نگهبانی به زندانیان خود گفت : باید خوشحال باشید در سلولهای خود این همه ازادی دارید
زندانیان صدایشان درامد و ابراز ناراحتی کردند . نگهبان گفت : شما فراموش کرده اید ..یک عالمه وقت دارید .. به شما لباس و غذا میدهند و سقفی بالای سرتان است .. اما من باید برگردم خانه .. انجا را مرتب کنم ، غذا درست کنم ، لباس بخرم ، بچه ها را بخوابانم .
با شنیدن این جمله زندانیان احساس بهتری کردند .
انچه باید یاد بگیریم ..
باید بدانیم راههای متفاوتی برای درک واقعیت وجود دارد . زندگی پر از انتخاب است . ما خود انتخاب میکنیم چگونه به اطرافمان نگاه کنیم و چه احساسی داشته باشیم .