یادش بخیر
بچه که بودم تو خیابون داشتم بابچه های همسایه قایم موشک بازی میکردم رفتم لابلای درختچه های کنار خیابون قایم شد�
بعدش صدای پا اومد که از کنارم رد شد از وسط بوته ها پریدم بیرون
که یهویی دیدم زن همسایمون از ترسش چسبیده به دیوار وداره میلرزه
خلاصه شب مادرم گفت آخه این چه کاری بود توکردی منم درجوابش گفتم "مدرسان شریف"