روزنامه...روزنامه...آخرین سوتی...!!
5شنبه ی همین هفته ی گذشته بود که مامانم برای مادرش حلوا خیرات کرد...حالا اینش هیچی...
مسلما من باید این حلواها رو میبردم دم خونه ی همسایه ها...تا اینجاشم هیچی
حالا مکالمه ی من با اولین همسایه:سلام...براتون فاتحه اوردم ...
خانوم همسایه: O_0
خودم: *_*
حالا دومیشو داشته باش:
پسر همسایه اومد دم در (یه گودزیلا ی سر به زیر)
من: سلام این فاتحس لطف کنید یه خیراتم بدید...
هیچی دیگه از 5شنبه تا حالا کسی منو تو کوچه ندیده:))
کسی تخم کبوتر نداره بده من زبون باز کنم عایا؟؟