اداره بابام واسه کارمندای بخشی که بابام اونجا بود نه تا مرغ داده بود ولی تعداد کارمندا ده نفر بودن.
تصمیم گرفتن که قرعه کشی کنن.
پس روی نه تا کاغذ نوشتن مرغ و یکیشو خالی انداختن توی یه ظرفی.
چون بابام از نظر سنی بزرگتر بود احترام گذاشتن که اولین کاغذو شما بردارین
بابامم دستشو کرد اون یه دونه پوچ رو برداشت همه از استرس اومدن بیرون.
فکر کنم این خوش شانسی بابام ارثی باشه چون منم خیلی اینجوری میشم