آغا دوستم تریف میکرد میگف:خانوادگی خواسیم روزه پیشوازی بگیریم ولی بابا ساعتو اشتبا کوک کرد!وقتی بیدار شدیم10 یقه به اذون بود!گفتن بیاین املت بخوریم.حالا تلویزیون داش دعا سحر میداد بابای ما داش گوجه خورد میکرد و تخم مرغ هم میزد!!خلاصه املت نیم پخته رو بردیم سر سفره ولی تا منو ابجیم دو لقمه خوردیم اذون تهران شد!!!مام رفتیم کنار!!ولی حالا داش حی الی الصلات میداد بابی ما داش ماست هم میزد که بخوره!!!!بعدم عقیده ی مامان و بابای ما این بود که خدا ارحم الراحمینه!!عیبی نداره!!!تازه اذون تموم شده بود داداش ما چایی میخورد!!!!