چند وقت پیش یه خانوم زنگ زد خونمون برام بیان خواستگاری.منم که در پوست خود نمیگنجیدم :)))))))))))))) جلفم خودتی خب خواستگار پیدا نمیشه که والاااا. مامانمم سو استفاده ککککن تا زیر پله خونه رو مجبورم کرد با ذوق و شوق تمیز کنم:٪ فرداش حاضر شدم از صبح چشم به در دوختم اینچنین @@ بالاخره اووومدن (بله چشمم روشن) دیدم دوست دوران دبیرستانم اومده با مامانش (البته اون زمانا داداش نداشتاااا!!!!!!) بعده کلی حرف و روبوسی دوستم میگه خواستیم بادیدنمون سورپرایزت کنیم الکی گفتیم خواستگاریم:))
آقاااا مگه جوونه مردم مسخره شماست تو این کمبود همسر؟؟؟ :(((
پاشدم انداختمشون بیرون از عصبانیت دوسته روان پریشه من دارم؟؟!!
الان افسرده شدم شدیدااا
روانشناس نداریم بین 4جوکیا راهنماییم کنه؟!!