عاقا این خاطره من خنده دار نیست اتفاقا خیلیم گریه داره! چند روز پیش یه اتفاقی افتاد که گفتم واسه شمام تعریف کنم: تو سالن انتظار یه ترمینال نشسته بودم منتظر دوستم. ی دختر و پسرم پشت سرم نشسته بودند و میگفتند و میخندیدند. چشتون روز بد نبینه یوهو مامان بابای دختره مث جن بالا سرشون ظاهر شدند و اینا رو گرفتند زیر مشت و لگد! هیچکسم جرأت نداشت حرفی بزنه تا اینکه خوب کتلتشون کردند و بعدم با وسطاطت ریش سفیدا قائله تموم شد... هیچی دیگه فقط خواستم بگم نسل این مامان باباها هنوز منقرض نشده.. داستان اردلان تمجید و پدر بودنش واسه بعضیا فقط ی افسانه ست