این خاطره که نقل میکنم مربوطه به4 سالگی اینجانب:
خاله ما اون موقع دبیرستانی بود.یه جمعه شبی داشت مانتوشو اتو میکرد برا فردا.از این میز اتوهای نشستنی!!مادربزرگم هم یه 30سانت اونورتر خوابیده بود.منم اونورا می پلکیدم ..خلاصه خاله ما میره شلوارشو رو آویز بندازه.منم از فرصت استفاده میکنم یه کله میرم اتو رو ور میداررم میذارم رو دست مامان بزرگم.....آه ه ه ه چه صحنه ای بود.بعدها انگیزه منو راجبه این قضیه پرسیدن ومن گفتم:میخاسم چروک دست مامانی رو صاف کنم!!!!!!!!
روانی بودم آآآیا؟؟؟
نگین اینجوری دستش خوب شد زود............