دیروز با داداشمو یکی از فامیلامون ک خیلی باهاش رودربایستی داریم رفته بودیم بیرون.
اخر شب وقتی فامیلمونو رسوندیمش خونه توراه برگشت داداشم میگه:
_وااااااااای دارم میترکم.
_براچی؟
_جلوی اون خجالت میکشیدم.
_مگه چیکار میخواستی بکنی ک جلو اون نتونستی انجامش بدی؟
یهو دیدم داداشم دستشو تا ارنج کرده تو دماغش ی شیرینی بزرگ سبز دراورده از پنجره پرت کرده بیرون میگه اخییییییییییییییش راحت شدماااااااا.دیگه این اخرا نمیتونستم نفس بکشم.
حالا منو میگی داشتم بالا میاوردم قورتش دادم وگرنه ماشین داداشمو خوشگل میکردم :))))))