رفتم تو اتاق دختر عمم ( 6سالشه ) دختر همسایشونم (اونم 6 سالشه ) پیشش بود.
دخمل همسایشون : ای وای اینا چقد میان و میرن ... حالا چیکار داری ؟/:
من که دلم میخواست چشاشو درادم ولی با یه لبخند گفتم شما بازیتونو ادامه بدین کاریتون ندارم .. نماز بخونم میرم (:
حالا دوتایی دارن حرف میزنن..
دخمل همسایه :ریحانه ( دختر عمه ) به پارسا گفتی ؟؟
ریحانه : چیو باید بگم ؟
دخمل همسایه : همون که اگه دوباره اومد پیشمون بگی دیگه حق نداره بیاد . دوسش ندارم ):
ریحانه : نه .. نگفنم ، حالا بزا دخترداییم نمازشو بخونه بره دربارش حرف میزنیم
دخمل همسایه : پس بیا بشین آرایشت کنم (:
ریحانه : بهت میگم بزا دخترداییم بره بیرون بعد.. ای بابا ..
حالا دارم میرم بیرون دختر همسایشون که علاوه بر اینکه دوس داشتم چشاشو درارم سرشم بکوبم به دیوار بهم میگه رفتی درم پشت سرت ببند ، دیگم نیا .. /:
دیگه من چی بگم /: اینا بزرگ بشن چی بشن خدا میدونه !!!