اين خاطره مال يكي از اشناهاي مامانمه:
ميگه يكي از اشناهام بچشو صدا ميكنه ميبينه جواب نميده كل خونه رو ميگرده ميره حياط ميبينه غازاشونم نيستن(اين گودزيلا عادت داشته هرجا غازا ميرفتن اونم ميرفته)ميگه بدبخت شدم با غازا رفته.اقا اين كل اهالي اون محل رو خبر ميكنه همه هم دنبالش ميگردن اخر نصف شب نا اميد مادره مياد خونه ميبينه يه صدايي از يه استاد موسيقي تو حموم مياد:هااااااااااااهاهاهاهااا مگوووووو چرا(ديگه خودتون تا ته اهنگه روبرين) ميره ميبينه بععععلع فرزند بزرگوار تو وان حموم نشسته داره ميخونه
☻مادره ميگه هركي منو ميديدا تا يه هفته بعد ميگفتا بجت پيداشد؟☻