صبح ساعت 8 مامانم بلند شده اومده تو اتاقم و مشغول تميز كردن اتاقم شده حالا مكالمه بين ما:
مامانم: چه خبره انقد اتاق كثيفه لباسا يه طرف، پارچ آب يه طرف، كيف يه طرف، پوست پفك و چيپس و آشغالايي ك ميخوري يه طرف
من: ماماني ولش كن ظهر كه برگشتم تميزش ميكن�
مامانم:خجالت نميكشي دختر؟اين چه وضعشه، من بايد بذارم برم تا حساب كار بياد دستتون
من با خنده باشه باهم ميري�
مامانم با عصبانيت: انگار طويله است:@
من بازم با خنده: خو مادر من فرض كن طويله اس
مامانم اينجوري O/0: نه گذاشت نه برداشت گفت حداقل اگه شيري ماستي محصولات لبني ميدادي دلم نميسوخت ميگفتم يه فايده ميرسونه
من :-( :|
مامانم :@
گاوه تو طويله:-D
بش گفتم ميذارم تو 4جوك، برگشته با عصبانيت ميگه ميخواي بفهمن چقد شلخته اي و اتاقت چه خبره آبروت بره، گفتم نه باو 80% بچه ها 4جوك مث منن:-D
من تنهام يا شمام اينجورين؟
نه خداييش مامانه اول صبح ضايع كنه داريم يا بچه اس ك مامانم داره عايا؟