خيلي دوست دارم يه روز...
برم دوبي(دبي). بعد بطوره اتفاقي بيل گيتس رو (مردي كه ١٣ ساله متوالي پولدارترين ادم بود) ببينم. آره اونم اومده سفرِ دوبي!
تو خيابون پشته سرش برم. اونم با محافظاش باشه.
بعد دو تا زور گير بهش حمله كنن و تمامه محافظاشو بكشن.
اوه نه ...من بايد يه كاري بكنم. سريع ميرم كناره بيل گيتس.
يكي از زورگيرا مياد سمتم. منم با لگد ميزنم تو شكمش (اطرافِ شكمش بلههه) بعد اون يكيه ديگه هم وقتي ميبينه من اينقد قوي هستم فرار ميكنه.
بيلي جون (جناب اقاي بيل گيتس) چون جونشو نجات دادم منو واسه شام به رستوران دعوت مي كنه. باقالاپلو با خرچنگ.
دور تا دورمونم پره از خبر نگار!
بيلي ميگه سينا تو جونمو نجات دادي چقدر؟(با خودش فكر ميكنه الان من ميگم بخاطر پول اينكارو نكردمو بعد تو افق محو ميشم. اما نه داداش از اين خبرا نيست) منم ميگم ده ميليارد دلار. (كلا سينا ده ميليارد دلارو خيلي دوست داره) اونم واسه حفظ آبروش قبول ميكنه و چكشو واسم مينويسه. منم بهش ميگم نه داداش، نقدي بده! ميخام تا آخره عمرم دلار بشمرم!!! بيلي جون هم قبول ميكنه.
بيلي بلند ميشه. بهش ميگم كجا؟ اونم ميگه ميخام تو افق محو بشم! بهش ميگم دخترتم ميخام. اونم جلو خبر نگارا مجبور ميشه قبول ميكنه.
با اين پول ميخام بلد ترين برجِ جهانو تو مشهد بسازم!!!
دوستان به عباس گفتن: اين سينا از شما اجازه گرفته كه از سبكِ شما تقليد ميكنه؟! عباس جان هم در جواب گفتن: ميمون ها واسه تقليد اجازه نميگيرن!