ديروز بابام گفت ميام باشگاتون ببينم چه جوريه بازيت.اومد كلي نشست. هفت هشت تا گل زدم.انگار نه انگار.تو همون حال و هوا جلو دروازه واساده بودم كه كرنرو بزنن يكي از پشت سر زارت خورد بهم با مغز رفتم تو تيرك كلم اندازه گلابي باد كرد.از بازي اومدم بيرون آماده شدم كه بريم.رفتيم خونه نشستم رو مبل مامانم اومد گفت واااااااي امير چي شده؟بابام گفت دست و پا چلفتي الكي خودشو ميزنه اينور و اونور.مامانمم شرو كرد ديگه كه چرا مث آدم بازي نميكني؟اين چه وضشه و يه يه ساعتي همين وضعيت بود.
آخه پدر من خوشت مياد منو تو همچين وضعيتي قرار بدي؟
تازه بهش مي گم تو كه بودي ديدي چرا الكي ميگي؟ميگه چون بودم ديدم اينو گفتم وگرنه كه حرفتو باور ميكيردم!!!!!!!!!!!!!!