یه روز واسه مراسمی بابا،عمو ومامان بزرگم اینا واسه مراسمی رفتن یه شهر همسایه!!!!
من اونموقع 12سالم بود ،رفتم خونه عموم که نه من نه پسرعموم اینا تنها نباشیم.بعد نهار از سر بیکاری [بیرون:سردو برفی/داخل هیچ نه سگا نه آتاری{کامپیوت نبود اون وقتا}]شروع کردیم توپ بازی تو خونه :))))
بعد پسر عمو کوچیکم زد یه گلدون که رو اپن آشپزخونه بودو شکست از ترس داشت میمرد گفتم ناراحت نشو یجوری به مامانت میگیم (بعد خشمشو که یادم اومد automatic منصرف شدم)گفتم :نوار چسب بیارین بعد دو ساعتو نیم کناراش طبیعی درست شد ولی چون افتاده بود کفش پوکیده بود :)))))
بعد چهار ماه؛
عید خونه تکونی فهمیده بود. :) کل فامیل و همچنین خودم تو شاهکارترمیم آثار باستانی مونده بودیم :)))))))))
ماهم کم آتیش نسوزوندیماا ; ))))))))