دیروز تو اتوبوس بودم داشتم از دانشگا بر میگشتم حالا دوتا دختر هم رو بروم بودن داشتن میحرفیدن.منم آهنگ جدید نداشتم یعنی داشتم ولی شاد بودن دلم نیومد تو ایام فاطمیه گوش کنم.دیگه هیچی بیکار بودم.
حالا این یکی واسه اون یکی یه چیز تعریف کرد اونم شروع کرد خندیدن.
(خنده کوچولوها )روبه دوستش:بترکی هدیه یکاری میکنی هی بخندم ترکیب صورتم به هم میخوره.شرو میکنه به بالا کشیدن ابروها وگونش روبه بالا!!!انگار که وارفته دوباره داره برش میگردونه سرجاش:)
خو لامصب مگه خمیر بازی آریاس که ترکیبش به هم خورده؟؟!!!