ه
هانا ۱۳ سال پیش
جوک

از سری اعترافات من:
6سالم که بود خواهرم دانشگاه تهران قبول شد وبا مامانم هر چند وقت یه بار میومدیم تهران بهش سر میزدیم(فهمیدین شهرستانیم)از اونجایی که خیلی شیطون بودمو تنهایی حوصله م سر میرفت تصمیم گرفتم برم با پسرای محل که داشتن فوتبال میزدن فوتبال کنم(محلشون یوسف آباد بود ).موهامم خیلی کوتاه بود به هر ترفندی شد از مامانم اجازه گرفتم و رفتم......
بهشون گفتم اسمم علی و بذارین بازی کنم باهاتون
اوش باور نکردن پسرم اما وقتی فوتبالمو دیدن(تو کوچه خودمون همیشه با بچه ها فوتبال میزدیم.اما الآن دیگه خانومی شدم برا خودم) با شک و تردید فراوان باور کردن و تا روز آخر که یکیشون منو با لاک روی ناخنم دید نفهمیدن که سر کار بودن
یه همچین بچه ای بودم من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.