از سری اعترافات من:
6سالم که بود خواهرم دانشگاه تهران قبول شد وبا مامانم هر چند وقت یه بار میومدیم تهران بهش سر میزدیم(فهمیدین شهرستانیم)از اونجایی که خیلی شیطون بودمو تنهایی حوصله م سر میرفت تصمیم گرفتم برم با پسرای محل که داشتن فوتبال میزدن فوتبال کنم(محلشون یوسف آباد بود ).موهامم خیلی کوتاه بود به هر ترفندی شد از مامانم اجازه گرفتم و رفتم......
بهشون گفتم اسمم علی و بذارین بازی کنم باهاتون
اوش باور نکردن پسرم اما وقتی فوتبالمو دیدن(تو کوچه خودمون همیشه با بچه ها فوتبال میزدیم.اما الآن دیگه خانومی شدم برا خودم) با شک و تردید فراوان باور کردن و تا روز آخر که یکیشون منو با لاک روی ناخنم دید نفهمیدن که سر کار بودن
یه همچین بچه ای بودم من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!