یه بار ما تصمیم گرفتیم که معلممون که خیلی اذیتمون می کرد بترسونیم.قرار شد ترقه زیر صندلی اش بترکونیم.من گفتم از اون کبریتی هایی که صداشون خیلی خفنه بخریم.اونام رفتن خریدنو اوردن.بعد از جاسازی قرار شد مبصر روشنش کنه.معلم که اومد و نشست تو یه دست مبصر اسما بود تویه دست مبصر فندک.آقا مبصر زود روشنش کردو اسمارو گذاشت رو میزو رفت سر جاش.نفسا حبس.یهو تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااق.یعنی از خنده همان جا جان باختیم.