دوم راهنمایی بودم. یه روز اعصابم خوردو خاکشیر بود از قضا بغل دستیم هم کرمهای درونش انقلاب کرده بودن. هی بهش گفتم محسن شوخی نکن اعصاب ندارم ولی...
از ما گفتن و از اون نشنیدن تا اینکه با مشت همچین زدم تو سرش که قاطی کرد بنده خدا
از یه طرف می خندید از یه طرف اشک می ریخت...
دلم خیلی براش سوخت، از همین جا ازش حلالیت می طلب�
دوست بی اعصابه این محسن داشته؟!!!