تو بچگیام چند روز گریه کردم تا بابام واسم یه ساندویچ بخره.بعداز اینکه چشام داش کم کم کور میشد از گریه بابام قبول کرد و واسم یه ساندویچ همبرگر گرفت ولی نصفشو خودش خورد بقیه شو که من داشتم میخوردم انگار دنیا مال من بود
یادمه اون شب نتونستم بخوابم از خوشحالی
ولی حالا این بچه های لامصب چه امکاناتی که ندارن
فدای دل مهربون بابام