یه روز با دوستم رفتم سر کلاسشون
یه دختره نشسته بود جلوی من
یه تار مو از مقنعش اومده بود بیرون تا لبه صندلی
منم فکر کردم این مو ول باشه
خلاصه منم دستمو برد�
تار مورو گرفتم و کشید�
یهو دختره جیغ زد پرید هوا
همه یه لحظه برگشتن مارو نگاه کردن
یکی نیس بگه آخه پسر مگه مریضی این کارارو میکنی
باز خدا پدر دختره رو بیامرزه
خعععععععلی با فرهنگ بود
جریانو براش توضیح دادم اونم یه لبخند زدو دیگه چیزی نگفت
فکر کنم ازم خوشش اومده ک دعوام نکرد
من�
الان چن روزی هست ک بدجور تو فکرش�
گمونم عاشقش شد�
خخخخخخخخخخخخخححخح