J
J0keR ۱۳ سال پیش
جوک

فکر کنم ایستگاه طالقانی سوار شده بودم میخواستم سعدی پیاده شم، مترو هم خیلی شلوع بود. کم کم با موج جمعیت رفتم به ته یه واگن چسبیدم. مترو که رسید به ایستگاه، اومدم برم دیدم کوهی از جمعیت جلومه. هی از این ور هی از اونور سعی کردم خودمو برسونم به در که یهو یه موج دیگه اومد رفتم سر جای اولم، قطار حرکت کرد.
بغلدستیم گفت میخواستی پیاده شی؟
گفتم آره، نشد دیگه، ایستگاه بعد.
خندید گفت اینجوری نمیشه، منم ایستگاه بعد پیاده میشم. نگاه کنو دنبالم بیا.
رسیدیم به استگاه، شروع کرد: داداش، حاجی، آقا برو کناااااااااااااااار، دارم بالا میااااااااااااااارم، اوووووووووووق اوووووق...
یه لحظه تجلی حضرت موسی و عصاش رو دیدم، جمعیت از ترس به اینور اونور پرت میشدند و جاده ای نورانی باز شده بود به بیرون...
من :|
اون: حال کردی؟
دمش گرم :دی

ل
لاشخور :) ۳ سال پیش
جوک

این مثبت اندیشی هم بد سرطانیه..
به رفیقم میگم :ممد به خاک سیاه نشستم :/
اون بیشعور هم جواب میده : باز خدا رو شکر کن به خاک صورتی نشینستی وگرنه هم بد بخت بودی هم مردم به رنگ خاکت میخندیدن :-|
هیچی دیگه
تو همون خاک صورتی چالش کردم بی شرفو ^_^

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.