یک داستان واقعی
بابام ساعت 2 نصفه شب بیدار شده دیده جلوی سیستم نشستم .
داشتم رمان میخوندم یخورده چماش ضعیفه
چند روز بعد دیدم داره برای همه با افتخار تعریف میکنه که بچه ام تا نصف شب میشینه درس میخونه
منو میگی (:
همه شروع کردن میگن: آفرین آفرین
ماشالله
تو باعث افتخار فامیلی
دوباره من (:
حالا اینا رو بی خیال من نمیدونم چطوری تو کنکور رتبه 2 آوردم(به جون خودم راست میگم)؟؟؟
فکر کنم مسئول کنکور هم چشماش ظعیفه
خلاصه من مطعلق به همه ی شما هست�
/(._.)\
---)(---
_/\_