بدترین شکست عشقی عمرم رو زمانی خوردم که...
یه بار چند سال پیش رفته بودیم عروسی یکی از اقوام.کلی خاله ها اصرار کردن پاشو برقص مام فامیل داماد بودیم منم که خجالتییییی از اونا اصرار از من انکار.بالاخره دیدم دیگه ول کن نیستن با کلی ناز و کرشمه پاشدم برقصم،رفتم وسط یکم هم جوگیر شده بودم تازه داشتم گرم میشدم یه چشمکی :^)هم حوالی یکی از خاله هام کردم که ببین چه قدر خوب میرقصمƪ(˘⌣˘)ʃ...یه خانومه با دستش هلم داد کنار گفت عزیزم خانواده عروس میخوان برقصن میخوام فیلم و عکس بگیرم برو بعدا میای میرقصی(+_+)
الان که دارم اون خاطره رو مرور میکنم میبینم دارم با این حالتO_oبه دوربین نگاه میکنم.