ی
یه بنده خدا ۵ سال پیش
جوک

یه بار شب ساعت 9 بود من و مامانمو داداشام تو خونه تنها بودیم یهو یه صدایی اومد از تو حیاطمون و بعدشم انگار در یا پنجره باز شد مامان و داداشای منم که ترسو (البته داداشام از من کوچیکترن ) شجاعشون منم که اصلا از تاریکی و دزد و جن و اینجور چیزا نمیترسم . خلاصه منو انداختن جلو که تو برو ببین چیه کیه منم رفتم کل حیاطمونو نگاه کردم کسی نبود بعد رفتم پذیراییمونو نگاه کنم چون اگه کسی بخواد بره اونجا دیگه لازم نیست بره تو سالن و خلاصه که ما نمیبینیمش منم رفتم قشنگ نگاه کردم لحظه آخر گفتم پشت درم نگاه کنم که یکی گفت پخ تصویرشم که چون تو تاریکی بود معلوم نبود منم بد ترسیدم به گریه افتاده بودم بعد که حالم جا اومد دیدم بابام بودن میخواستن شوخی کنن . آخه اینم باباس ما داریم؟

پ
جوک

کاش یاد بگیرید وقتی میخایید بچه 4 سوالتون بزارید خونه کسی اول بفرستینش بره دسشویی
الان این بچه نمیتونه خودشو بشوره
من باید چ خاکی بکنم تو سرم الان
اصن به من چه
در دسشویی رو روش قفل میکنم ک بیرون نیاد بعدشم زنگ میزنم مامانش
اون باید بیاد بچش بشوره چون لامپ دسشویی هم سوخته و کم‌کم داره شب میشه و من نمیزارم بچه با باشن کثیف بیاد بیرون

ه
هیچ ۴ سال پیش
جوک

داداشم وقتی میخواد بره مسافرت روی یه برگه تایپ میکنه *خراب است* و میذاره داخل جیبش.
بعد وقتی میخواد بره دستشویی عمومی برگه رو میچسبونه به در و با خیال راحت میره داخل.وقتی هم که اومد بیرون برگه رو از رو در می‌کَنه تا میکنه میذاره جیبش.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.