روزی مردی میخواست بره از بازار خر فروشان خر بگیره اخه شنیده بدود که شیر خر خیلی قیمتش بالایه
زنش اونو دید گفت کحا با این عجله ؟
مرد گفت میخواهم به بازار خر فروشان بروم تا یک خر بخرم
زنش گفت :بگو ان شا ان لاه
مرد گفت :
ان شا ان لاه!!!!!!!
چیه انتظار داشتی نگه ان شا ان لاه
این دفعه فرق میکنه
خختخخخخخهخهخ
خلاصه مرد ان شا ان لاه رو گفت و راهی شد تا خری بخره !
و قتی رسید دید یه دزدی واستاده داره بهش نگاه میکنه
مرد پرسید تو کی هستی هان؟
دزد گفت من همانم که در حکایت ها من خر تورا میدزدید�
مرد گفت اما این بار من ان شا ان لاه گفتم!!!!
مرد رفت و خر را خرید خر هرچه منتظر ماند تا یکی بیاید اورا بدزذ اما کسی نیامد خر داشت خسته میشد و با لگد محکمی به کمر مرد کوبید و اوراکشت(نفله کرد)
و ان دزد هم که دید آن خر بی صاحب است آمد و خر را دزدید
خخخخخخخخ
اینگونه داستان به خیر و خوبی تمام شد