ا
جوک

مردی چشم درد گرفت و رفت پیش حکیم و از وی تقاضای شفا کرد !!!!
از انجایی که حکیم مرد دانایی بود ..
حکیم تخم مرغی را آورد ،ان را در ظرف کوچکی ریخت خون آن را جدا کرد سپس روغن را در ظرف ریخت و گذاشت روی آتش و گفت :
تو هم میخوری؟؟؟*-*
خخخخخخخخخخ
مردهo_O

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.