یه شوهر عمه دارم بنده خدا چند سال پیش تو چهارشنبه سوری رفت بیرون سوپری یهو یه چی انداختن جلو پاش چشش خونریزی کرد دیگه خلاصه از اون به بعد چشماش ضعیف شد درحدی که درحد آدمای کور میبینه . آقا اینا یه روز اومدن خونه ی ما بعد عمم هم داشت طبق معمول آه و ناله میکرد که چقد بدبخته و پیر و فلانه . مامانه ما هم چادر گذاشته بود، یهویی یه کاره عمم برگشت به مامانم گفت اکرم خانوم چرا چادر گذاشتی این (شوهرش) که هیچی نمیبینه... ینی چند دیقه نشد یهو شوهر عمم گفت چقد چشای اون خانومه
(تو تلویزیون)قشنگه ...( لازم به ذکره آقا از تی وی ۷، ۸متر فاصله داشت )
عمم هم امونش نداد ...تا میخورد فوشش داد D:
فک و فامیله پت و مته داریم؟