آغا این خاطره ای ک تعریف میکنم مال همین امروز سر کلاسه.ادبیات داشتیم دبیر داشت داستانی تعریف میکرد ک یه جاش یاروعه سم میخوره.داستان تموم شد گفت کی میتونه این داستانو اجرا کنه.خلاصه چند نفر رفتنو اجرا کردن رسید ب جایی ک قرار بود سم خورده بشه(به علت کمبود امکانات به جای سم از دستمال کاغذی مچاله شده استفاده کردیم)بعد اون دانش آموزی ک قرار بود سم بخوره گفت من باید اینو بخورم.نخوردش و رفت کنار.دبیر بهش گفت کجا؟ اون تعجب کرد گفت یعنی بخورمش؟ دبیر گفت آره بیا بخورش.هیچی دیگه تا آخر زنگ داشتیم میخندیدیم ییععععنی مرردیم از خنده از در و دیوارم هیچی نموند همشو گاز زدیم.