یه روزصبح جلــوی دفتر دبیــرا ایستاده بودیم که موهام از زیر چونه ام از مقـنعه زده بود بیرون
دوستم بـــهم گفت بهار مثل بز شدی:|
ناظممـــونم شنیــد و هار هار هار خندیــد(قهــقهه میزدااا) و گفــت: عــاااااااره،راســت میگه! بلا نسبــت مثل بــــــز کــوهی شدی!
قیافه من •_•
حالا چرا کـــوهی؟! :|||
بعدشم از چاییش خورد و دوباره نگام کرد و خندیـــد و رفت تو دفتر:/
ناظم ضایع کنه ما داشتیم؟
فقط امیدوارم اون بلانسبـــت رو برای من گفته باشه نه بــزه :)))