زنی پسر کوچکی داشت که زیاد دزدی میکرد او را نزد شیخی برد .
شیخ براش دعا درست کرد و گفت آن را به کتفش ببند او دیگر هرگز دزدی نمیکند...
هنگامی که به خانه بر میگشتند پسر در راه عقب مانده بود.
مادرش از او خواست سریعتر راه برود و به او برسد .
پسر گفت :مادر دمپایی شیخ بزرگه و نمیتونم باهاش راه برم!!!!!????????