یه بار چند دختر جوون پشت سر من داشتن حرکت می کردن منم که از قصد شومشون آگاه بودم خاستم خودمو پرت کردم تو جوب. که یه پیرمرد اومد گفت حاجی من پدر این دخترام خدا از لحاظ پول و ثروت چیزی کم برام نگذاشته فقط یه داماد چشم پاک مث شما میخام. منم که چشم داشتی به مادیات دنیوی نداشتم در راه رضای خدا با خوشگلترین دخترشون عهد زناشویی بست�
( وژن برتر سریال پدر )