داییم یه روز با زنش رفته بودن میدون امام میگفت همینطور که میرفتیم یه آقایی با کت و شلوار امد و گفت:داداش هزار تومن داری؟میخوام برم زینبیه پول ندارم؟
داییمم با خودش گفته شاید پولشو جا گذاشته.خلاصه هزاری رو بهش میده.نیم ساعت بعدش همون مردو میبینه ک یه گوشه وایساده و داره یه دسته پول هزاری رو میشماره.
داییم میره میزنه رو شونش میگه داداش هزار داری بهم بدی میخوام برم زینبیه پول ندارم.مرده ک برمیگرده داییمو میبینه میگه بیا این هزاریتو بگیر و برو.هیچی دیگه داییمم پولشو میگره.