عصر رفته بودم پیش روانشناس�
تو سالن انتظار نسشته بودم یه گودزیلای خانم خیلی بانمک و پاستیلی از اینا که لپاشو هرچی میکشیدی هی کشش میومد نشسته بود کنار�
بهش گفتم وآی خانوم کوچولو چقد بانمکید شما بزنم به تخته
نیگام کرد گفت میزنمتاا
گعتم چرا بزنی خانوم کوچولو آدامس مبخوری؟
برگشت به باباش گفت بابا ابن اقاهه بم میگه دوسم داره وتازه میخاد ادامسم بم بده
:/
باباش نیگام کرد فک کرد منحرف و این چیزا�
منم گفتم شرمنده سوتفاهم شده ببخشید و جم و جور کردم هرجوری بود
چند دقیقه گذشت
دوباره نیگاش کرد�
با صدای بلند بم گف یه بار دگ نیگام کنی جیش مبکنم روت بعدم زنگ میزنم به پلیس بیاد ببرتت
خلاصه کل مطب داشتن نیگام میکردن و فک میکردن منحرفم که اومدم پیش روانشناس
.
.
ابن گودزیلاترین بچه ای بود که دیدم تاحالا
مراقبشون باشید پاچه میگیرن بدجور
سربسرشونم نذارید که جز پشیمونی و ضایع شدن چیزی نداره تش
:|