م
مهدی نمک ۸ سال پیش
جوک

بخونید!!!آخر خندست
امروز براتون میخام یکی از خاطرات دوران دبستانم که صادق آتیش پارگی من از همون دوران بچگی بود رو براتون تعریف کن�
درست بهمن و اواست زمستون بود،مدرسه ما هم دو طبقه بود و کلاس ما طبقه بالا ،دقیق بالای زنگ مدرسه(البته واس خودش زنگوله ای بود چون دستی بودا!!!) به هرحال،ماهم کلاس چهارم بودیم و بیش فعال:خلاصه یه روز کرممون وول میخوره و میرم در پنجره و ار اونجا تف میکردم رو سر بچه ها(چندش هم خودتونید،یه چندتاشون هم اومدن سراغم اما یا منو می شناختن سر رفاقت می بخشیدن یا اینکه نمیشناختن و رفقام بهشون می فهموندن(باید بگم که نمرم 20 بود ولی از اون ته کلاسیای جنتلمن)بگذریم، همون طور ادامه میدادم که زنگ تفریح داشت تموم میشد و من هم خاک توسرم،تف آخرو که انداختم ناظم اومد زنگو بزنه که یدفع..............................
شلــــــــــــــــــــــــــــــــپ
مث تگرگ افتاد وسط کلش اونم سریع کلشو برگردوند و تقریبی مارو دید،منم که دیدم داره از پله ها میاد بالا مرگ جلو چشام دیدم و یه فکری کرد�
سریع رفتم کلاه و شال گردن رفیقم و عینک یکی دیگرو قرض گرفتم و بهشون گفتم باهام بیاید
ما هم شبیه مافیا را افتادیم تا رسیدیم نصفه پله ها و از یه زاویه کور یه پسر رو دیدم که سراسیمه داره کلمن(بشکه آب آخه اون موقه که آب خوری نبود مشتی)رو بر میداره و آب هم داره از کلمن چکه میکنه ،همین طور که دید میزدم یاد گرفتاری خودم افتادم و همون موقع ناظم رو چند قدمی خودم دیدم،منم سریع با رفقام رفتم جلوش و تند تند گفتم،آقا اون کلاسمونه ناظمم گفت کی منم گفتم همون که اون کار بد رو انجوم دارد ناظم گفت آهاا اون بی شعور توی کلاس شماست منم گفتم آره آقا
-خب بیا بریم ببرمش دفتر
بقیه داستان فردا به امید خدا

ع
علی**** ۵ سال پیش
جوک

دیروز خانمم جلوی دختر کوچلومون یه بشقاب پر سیب زمینی سرخ کرده گذاشت، بماند که چه قدر زیاد امد! همون قدری هم که خورد با کلی اصرار رو التماس مادرش بود!
والا زمان ما دستت به ماهیتابه نزدیک می شد، از مچ می زدنش!
ههههی . . . خواستم بگم دوره زمونه فرق کرده!

د
دلخسته عشق ۳ سال پیش
جوک

‏واسه بچه ها شامپویی که بوی خوراکی میده نخرین چون انقد خنگن که فکر میکنن باید مزه ش هم مثل همون خوراکی باشه
مثلا خودم تا وقتی شامپو نارگیلی رو یواشکی نخورده بودم قبول نداشتم مزه ی زهرمار میده؛البته بچه هم نبودم ۱۸ سالم بود:)))

ر
ریحون ۴ سال پیش
جوک

بدترین شکست عشقی عمرم رو زمانی خوردم که...
یه بار چند سال پیش رفته بودیم عروسی یکی از اقوام.کلی خاله ها اصرار کردن پاشو برقص مام فامیل داماد بودیم منم که خجالتییییی از اونا اصرار از من انکار.بالاخره دیدم دیگه ول کن نیستن با کلی ناز و کرشمه پاشدم برقصم،رفتم وسط یکم هم جوگیر شده بودم تازه داشتم گرم میشدم‌ یه چشمکی ⁦:^)⁩هم حوالی یکی از خاله هام کردم که ببین چه قدر خوب میرقصم⁦⁦⁦ƪ(˘⌣˘)ʃ⁩...یه خانومه با دستش هلم داد کنار گفت عزیزم خانواده عروس میخوان برقصن میخوام فیلم و عکس بگیرم برو بعدا میای می‌رقصی⁦(+_+)⁩
الان که دارم اون خاطره رو مرور میکنم میبینم دارم با این حالت⁦O_o⁩به دوربین نگاه میکنم⁦.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.