یادش بخیرمامان بزرگم یه تشکچه قرمزداشت به جونش بسته بودکلن اگه به یک متریش نزدیک میشدی میزدشل وپلت میکرد یه بارخواستیم ببریمش مشهد این اصراااار که من میخوام تشکم ببرم مام گفتیم باشه خلاصه رفتیم حرم زیارت اونجام شلوغ هی پاهاشون به عتیقه مامان جون مامیخوردچشمتون روزبد نبینه باتک تک شون دعوایی به پاکرد که نگو
اتفاقا توهمون سفرم تشکچش گم شد حال بماند که اوودی که واسه تشکچش گریه کرد واسه بابابازرگ مرحومم نکرده بود £____£