بچه بودم یه عروسک داشتم خیلی دوسش داشتم مامان بزرگم خریده بود برا�
یه شب مامان بزرگم اومده بود خونمون
بعد به بابام گفتم بابا عروسکم دیگه نمیخونه درستش کن
بابام هم شروع کرد ب مثلا تعمیر کردن عروسک
یه کم گذشت گفت باید کله عروسکتو از جاش بکنم:|
بعد کله عروسک رو کند از جاش تن و سرشو داد دستم گفت بیا درست بشو نیست:|
من:| o_O
عروسک :(
مامان بزرگم o_O
بابام^_^
بازم خودمo_O
خاطره اولمه لایک کن مرسی ^__^