دوباره مثل هر جمعه رفته بودیم خونه ماذربزرگ پدریم .
اول همه تصمیم گرفتن شام بریم رستوران (تقریبا19 نفر بودیم) که یکدفعه عمه گرام گفت:
چرا بریم رستوران الکی پول بدیم خب عدسی درست میکنیم
خلاصه؛
موقع خوردن عدس شد همه داشتیم میخوردیم دختر عمه ی من راضیه سادات (توجه کنید گودزیلاست) مثل همیشه سر سفره گریه و جیغ و قهر کرد رفت گوشه نشست هی نق و نوق میکرد که من نوشابه میخوا�
مادربزرگم هم بیرون بود
این گودزیلا جورابشو در اورد پرت کرد حالا جوراب پرت شده مستقیییییم رفت توی غذای مادربزرگم ^O^
ععععععققققق..
حالا مادربزرگم اومد خیلی شیک و مجلسی میاد غذاشو میخوره (توجه کنید از قضیه خبر نداشت)
هیچی دیگه عدسی همه دست نخورده موند فقط سفره جوییده شده بود .
گودزیلا بزن به هدف ما داریم ؟؟