قصه های من و بابام:
یه روز مثلا خواستم بابامو بترسونم!!
جلوتلویزیون خوابش برده بودرفتم یه قابلمه ویه قاشق آوردم ک یهووووبکوبونم ب هم تق صدابده بترسہ مثلا!
بعد گوشیمم گذاشته بودم رو ضبط فیلم ک سوژش کنم بعدا!
خیلی آروم رفتم کنارگوشش باتمام قوا قاشقو زدم ب قابلمه...
بابای من لحظه اول (-_-) (همچنان چشم بسته)
لحظه دوم (-_·) (یه چشمشو بازکرد)
لحظه سوم (-_-) (بزا ی کم بخوابم!)
ینی از عن شدن خودم فیییییلم گرفته بودما!
حالا خودم شدم سوژه!
فیلمو تو دورهمی های خانوادگی باعنوان ((ضایع شده ی بدبخت)) نگاش میکنن میخندن...!