سلام این خاطره واقعیه چند روز پیش اتفاق افتاد آقا چشمتون روز بد نبینه نامزد خواهرم اومده بود دیدنش میخواستن برن بیرون خرید این داداش ماهم از همه جا بی خبر از حموم میاد بیرون فکر میکرد کسی خونه نیست اینا رفتن
بعدش بدون حوله چون حوله تو اتاق بود میاد پذیرایی از اونجا بره اتاق که با نامزد خواهرم مواجه میشه میگه عه ببخشید اشتباهی اومدم بعدش فرار میکنه به اتاق میبینه خواهرم اونجاست بیچاره از خجالت اب شده بود :)