با دوستم تو مترو نشسته بودی�
اینم که وراج بغل دستیشو گرفته بود به حرف که آره چقد فروشنده ها زیاد شدن تو متروع و معلوم نی از کجا میان و از این صوبتا،دختره ام با یه لبخند کج نگاش میکرد،آخر یه ایستگاه که پیاده شد یه پلاستیک گنده ام ورداشتو رفت،نگو بیچاره خودش فروشنده بوده!!
من:|
دوستم-__-
ملت رفیق دارن منم…هعی:[