«الا بذکر الله تطمئن القلوب»
دیروز عمه هام ب صورت کماندویی ریختن تو خونمون..خلاصه پس از تف مالی های معمول مامانم رفت میوه اینا بیاره منم با شروار کردی و موهای جنگلی و چشمای پف کرده(از خواب بیدارم کردن)نشسته بودم نگاشون میکردم..یهو عمه بزرگ طی یک حرکت انتحاری پرید بغلم و گفت:خاک تو سرم زهرا بازوت چی شده؟
عمه۲:حای وشگونه..
عمه۳:مامانت وشگونت میگیره؟؟
عمه۴:کبود شده..واای..
عمه۲:دستش بشکنه..
عمه۳:من از اولم گفتم این زن ب درد داداش دسته گلمون نمیخوره..
عمه۱:نگران نباشید..فردا میرین دادگاه شمام میایید پیش خودم..دیگه نمیذارم پیش این......بمونید..
من:ای بابا..چرا شلوغش میکنید؟آدامس خرسی خوردم جای عکس برگردونشه..
عمه ها:عهههههههه
عمن دیگه...