ش
شاهزاده آفسا ۱۰ سال پیش
جوک

روز سوسکی(!)_ متاسفانه واقعی می باشد _
روز آخر سفر زیارتی بود.
تا اینجاش که کلی خوش گذشته بود
تو نجف بودیم.
تا این که من و مامان شام خوردیم و رفتیم اتاقمون
از خریدامون کلی ذوق زده شده بودیم و اینا
که اومدیم بخوابیم....لحافو زدم کنار
یه چیز سیاهی تودستم بود
تو یک میلیونیوم ثانیه طول کشید تا فهمیدم سوسکه!
انداختمش و جیغ زدم و پریدم اونور
مامانم کشتش....
چشتون روز بدم نبینه..
از تخت ده متر فاصله گرفته بود�
گفتم من دیگ نمی خوابم!
مامانمم از خنده داش میترکید و با گوشیش برا بابام می نوشت قضیه رو
با لب خندوووووووون!منم. داشتم گریه
هی می گفتم مامان دارم سکته می کنم مامااااااان!
جاتون خالی وای فای رایگان
مامانم داشت فقط جزئیات کامللللل با تلگرام می فرستاد!
حالا بابام: سوسکای نجف چه شکلیه؟
من: °_°
مامان:^_^ عزیزم چاق و سیاه و زشت!
خلاصه من جا مامان و مامان جای من خوابیدی�
من به صورت مچاله شده اصن تا صب کمر درد گرفتم...
صب نماز رفتیم حرم....
وسط نماز ی دست کشیدم رو سرم دیدم یه چیز نرمیه!
من سکته رو زدما! فک کردم رتیله!
نگو این گنجیشکای نجف خیلی پررو ان!
هرجور بود نمازو تموم کردم
حالا صبر کنید هنور یه سوسکه دیگه مونده! :-(
رفتیم هتل بعد از صبونه که رفتیم اتاق، چادرم رو دراورد�
رفتم دشوئی، اومدم چادرمو سر کنم که بریم یه سوسکه دیگه
از لاش افتاد!
حالا سوسکه دوید از کنار کفشامون رد شد از زیر در در رفت!
جاتون خالی اصن تا همین حالاشم هر وقت می خوام کفشامو بپوش صد بار می شورمشون!
نخند!
نخند من کل اون روز تمام تنم می خارید نخند!
میگم ببند اون نیشو سرت میاد بدبخت!

ع
علی**** ۵ سال پیش
جوک

دیروز خانمم جلوی دختر کوچلومون یه بشقاب پر سیب زمینی سرخ کرده گذاشت، بماند که چه قدر زیاد امد! همون قدری هم که خورد با کلی اصرار رو التماس مادرش بود!
والا زمان ما دستت به ماهیتابه نزدیک می شد، از مچ می زدنش!
ههههی . . . خواستم بگم دوره زمونه فرق کرده!

د
دلخسته عشق ۴ سال پیش
جوک

‏واسه بچه ها شامپویی که بوی خوراکی میده نخرین چون انقد خنگن که فکر میکنن باید مزه ش هم مثل همون خوراکی باشه
مثلا خودم تا وقتی شامپو نارگیلی رو یواشکی نخورده بودم قبول نداشتم مزه ی زهرمار میده؛البته بچه هم نبودم ۱۸ سالم بود:)))

ر
ریحون ۴ سال پیش
جوک

بدترین شکست عشقی عمرم رو زمانی خوردم که...
یه بار چند سال پیش رفته بودیم عروسی یکی از اقوام.کلی خاله ها اصرار کردن پاشو برقص مام فامیل داماد بودیم منم که خجالتییییی از اونا اصرار از من انکار.بالاخره دیدم دیگه ول کن نیستن با کلی ناز و کرشمه پاشدم برقصم،رفتم وسط یکم هم جوگیر شده بودم تازه داشتم گرم میشدم‌ یه چشمکی ⁦:^)⁩هم حوالی یکی از خاله هام کردم که ببین چه قدر خوب میرقصم⁦⁦⁦ƪ(˘⌣˘)ʃ⁩...یه خانومه با دستش هلم داد کنار گفت عزیزم خانواده عروس میخوان برقصن میخوام فیلم و عکس بگیرم برو بعدا میای می‌رقصی⁦(+_+)⁩
الان که دارم اون خاطره رو مرور میکنم میبینم دارم با این حالت⁦O_o⁩به دوربین نگاه میکنم⁦.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.